تبليغاتX
میان خورشیدهای همیشه ....

Pride and Prejudice DVD: Anamorphic WidescreenPride and PrejudicePride and Prejudice PhotosPride and Prejudice PhotosPride and Prejudice PhotosPride and Prejudice PhotosPride and Prejudice PhotosPride and Prejudice PhotosPride and Prejudice PhotosPride and Prejudice Photos

نوشته شده توسط redman در ساعت 20:38 | لینک  | 

 

جز عشقی جنون آسا

هر چیز این جهان شما جنون آساست ـ

جز عشق به زنی که من دوست می دارم

<>

چه گونه لعنت ها

از تقدیس ها لذت انگیزتر آمده است!

چه گونه مرگ

شادی بخش تر از زنده گی است!

چه گونه گرسنگی را

گرم تر از نان شما

می باید پذیرفت!

<>

لعنت به شما،که جز عشق جنون آسا

هر چیز این جهان شما جنون آساست!

شاعر : شاملو

کتاب: ازهوا و آینه ها ـ ص ۱۴۱

نوشته شده توسط redman در ساعت 2:18 | لینک  | 

برف مي بارد؛
برف مي بارد به روي خار و خاراسنگ.
كوه ها خاموش،
دره ها دلتنگ،
راه ها چشم انتظار كارواني با صداي زنگ...
بر نمي شد گر ز بام كلبه ها دودي،
يا كه سوسوي چراغي گر پيامي مان نمي آورد،
ردِّ پاها گر نمي افتاد روي جاده ها لغزان،
ما چه مي كرديم در كولاكِ دل آشفته ي دم سرد؟
آنك، آنك كلبه اي روشن،
روي تپه، روبه روي من...

در گشودندم.
مهرباني ها نمودندم.
زود دانستم، كه دور از داستان خشم برف و سوز،
در كنار شعله ي آتش،
قصه مي گويد براي بچه هاي خود عمو نوروز،
« ... گفته بودم زندگي زيباست.
گفته و ناگفته، اي بس نكته ها كاينجاست.
آسمان باز؛
آفتاب زر؛
باغ هاي گل؛ دشت هاي بي در و پيكر؛

سر برون آوردن گل از درون برف؛
تاب نرم رقص ماهي در بلور آب؛
بوي عطر خاك باران خورده در كهسار؛
خواب گندم زارها در چشمه ي مهتاب؛
آمدن، رفتن، دويدن؛
عشق ورزيدن؛
در غم انسان نشستن؛
پا به پاي شادماني هاي مردم پاي كوبيدن؛

كار كردن، كار كردن؛
آرميدن؛
چشم انداز بيابان هاي خشك و تشنه را ديدن؛
جرعه هايي از سبوي تازه آبِ پاك نوشيدن؛

گوسفندان را سحرگاهان به سوي كوه راندن؛
هم نفس با بلبلان كوهي آواره خواندن؛
در تله افتاده آهوبچگان را شيردادن و رهانيدن؛
نيم روز خستگي را در پناه دره ماندن؛

گاه گاهي،
زيرِ سقفِ اين سفالين بام هاي مه گرفته،
قصه هاي درهم غم را ز نم نم هاي باران ها شنيدن؛
بي تكان گهواره يِ رنگين كمان را
در كنار بام ديدن؛

يا، شب برفي،
پيشِ آتش ها نشستن،
دل به رؤياهاي دامن گير و گرمِ شعله بستن...

آري، آري، زندگي زيباست.
زندگي آتش گهي ديرنده پابرجاست.
گر بيفروزيش، رقص شعله اش در هر كران پيداست.
ورنه، خاموش است و خاموشي گناه ماست.»

پيرمرد، آرام و با لبخند،
كنده اي در كوره ي افسرده جان افكند.
چشم هايش در سياهي هاي كومه جست وجو مي كرد؛
زير لب آهسته با خود گفت وگو مي كرد:

« زندگي را شعله بايد برفروزنده؛
شعله ها را هيمه سوزنده.
جنگلي هستي تو، اي انسان!

جنگل، اي روييده آزاده،
بي دريغ افكنده روي كوه ها دامان،
آشيان ها بر سرانگشتان تو جاويد،
چشمه ها در سايبان هاي تو جوشنده،
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان،
جان تو خدمت گرِ آتش...
سربلند و سبز باش،‌ اي جنگلِ انسان!

« زندگاني شعله ميخواهد»، صدا سرداد عمو نوروز،
شعله ها را هيمه بايد روشني افروز.
كودكانم، داستان ما ز آرش بود.
او به جان خدمت گزار باغ آتش بود.

روزگاري بود؛
روزگار تلخ و تاري بود.
بخت ما چون روي بد خواهان ما تيره.
دشمنان برجان ما چيره.
شهرِ سيلي خورده هذيان داشت؛
بر زبان بس داستان هاي پريشان داشت.
زندگي سرد و سيه چون سنگ؛
روزِ بدنامي،
روزگار ننگ.
غيرت اندر بندهاي بندگي پيچان؛
عشق در بيماري دل مردگي بي جان.

فصل ها فصلِ زمستان شد،
صحنه ي گلگشت ها گم شد، نشستن در شبستان
در شبستان هاي خاموشي،
مي تراويد از گلِ انديشه ها عطر فراموشي.

ترس بود و بال هاي مرگ؛
كس نمي جنبيد، چون بر شاخه برگ از برگ.
سنگر آزادگان خاموش؛
خيمه گاه دشمنان پرجوش.

مرزهاي مُلك،
همچو سرحدّات دامن گسترانديشه، بي سامان.
برج هاي شهر،
همچو باروهاي دل، بشكسته و ويران.
دشمنان بگذشته از سرحدّ و از باور...
هيچ سينه كينه اي در بر نمي اندوخت.
هيچ دل مهري نمي ورزيد.
هيچ كس دستي به سوي كس نمي آورد.
هيچ كس در روي ديگر كس نمي خنديد.

باغ هاي آرزو بي برگ؛
آسمان اشك ها پربار.
گرم رو آزادگان در بند؛
روسپي نامردمان در كار...

انجمن ها كرد دشمن؛
رايزن ها گردِ هم آورد دشمن؛
تا به تدبيري كه در ناپاك دل دارند،
هم به دست ما شكستِ ما برانديشند.
نازك انديشان شان، بي شرم،-
كه مباداشان دگر روزِ بهي در چشم،-
يافتند آخر فسوني را كه مي جستند...
چشم ها با وحشتي در چشم خانه
هر طرف را جست وجو مي كرد؛
وين خبر را هر دهاني زيرِ گوشي بازگو مي كرد.

« آخرين فرمان، آخرين تحقير...
مرز را پروازِ تيري مي دهد سامان!
گر به نزديكي فرود آيد،
خانه هامان تنگ،
آرزومان كور...
ور بپرّد دور،
تا كجا؟ ... تا چند؟ ...
آه! ... كو بازوي پولادين و كو سرپنجه ي ايمان؟»

هر دهاني اين خبر را بازگو مي كرد؛
چشم ها،‌بي گفت و گويي،
هر طرف را جست و جو مي كرد.»

پيرمرد، اندوهگين، دستي به ديگر دست مي ساييد.
از ميان دره هاي دور، گرگي خسته مي ناليد.
برف روي برف مي باريد.
باد بالش را به پشتِ شيشه مي ماليد.

« صبح مي آمد – پيرمرد آرام كرد آغاز، -
پيشِ روي لشكر دشمن سپاهِ دوست؛
دشت نه، دريايي از سرباز...

آسمان الماسِ اخترهاي خود را داده بود از دست
بي نفس مي شد سياهي در دهان صبح؛
باد پر مي ريخت روي دشت باز دامن البرز.

لشكر ايرانيان در اضطرابي سخت دردآور،
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد يكديگر؛
كودكان بر بام،
دختران بنشسته بر روزن،
مادران غمگين كنارِ در.

كم كَمَك در اوج آمد پچ پچ خفته.
خلق، چون بحري برآشفته،
به جوش آمد؛
خروشان شد؛
به موج افتاد؛
برش بگرفت و مردي چون صدف
از سينه بيرون داد.

« منم آرش، -
چنين آغاز كرد آن مرد با دشمن؛ -
منم آرش، سپاهي مردي آزاده،
به تنها تير تركش آزمون تلختان را
اينك آماده.

مجوييدم نسب، -
فرزند رنج و كار؛
گريزان چون شهاب از شب،
چو صبح آماده ي ديدار.

مبارك باد آن جامه كه اندر رزم پوشندش؛
گوارا باد آن باده كه اندر فتح نوشندش.
شما را باده و جامه
گوارا و مبارك باد!
دلم را در ميان دست مي گيرم
و مي افشارمش در چنگ، -
دل، اين جام پر از كينِ پر از خون را؛
دل، اين بي تاب خشم آهنگ...

كه تا نوشم به نامِ فتح تان در بزم؛
كه تا كوبم به جام قلب تان در رزم!
كه جامِ كينه از سنگ است.
به بزم ما و رزم ما، سبو و سنگ را جنگ است.

درين پيكار،
در اين كار،
دل خلقي است درمشتم،
اميد مردمي خاموش هم پشتم.

كمان كهكشان در دست،
كمان داري كمان گيرم.
شهاب تيزرو تيرم؛
ستيغ سربلند كوه مأوايم؛
به چشم آفتاب تازه رس جايم.
مرا تير است آتش پر؛
مرا باد است فرمان بر.

وليكن چاره را امروز زور و پهلواني نيست.
رهايي با تن پولاد و نيروي جواني نيست.
در اين ميدان،
بر اين پيكان هستي سوز سامان ساز،
پري از جان ببايد تا فرو ننشيند از پرواز.»

پس آن گه سر به سوي آسمان بركرد،
به آهنگي دگر گفتار ديگر كرد:

« درود، اي واپسين صبح، اي سحر بدرود!
كه با آرش تو را اين آخرين ديدار خواهد بود.
به صبح راستين سوگند!
به پنهان آفتاب مهربار پاك بين سوگند!
كه آرش جان خود در تير خواهد كرد،
پس آنگه بي درنگي خواهدش افكند.

زمين مي داند اين را، آسمان ها نيز،
كه تن بي عيب و جان پاك است.
نه نيرنگي به كار من، نه افسوني؛
نه ترسي در سرم، نه در دلم باك است.»

درنگ آورد و يك دم شد به لب خاموش.
نفس در سينه ها بي تاب مي زد جوش.

« ز پيشم مرگ،
نقابي سهمگين بر چهره، مي آيد.
به هر گام هراس افكن،
مرا با ديده ي خون بار مي پايد.
به بال كركسان گرد سرم پرواز مي گيرد،
به راهم مي نشيند، راه مي بندد؛
به رويم سرد مي خندد؛
به كوه و دره مي ريزد طنين زهرخندش را،
و بازش باز مي گيرد.

دلم از مرگ بي زار است؛
كه مرگ اهرمن خو آدمي خوار است.
ولي، آن دم كه ز اندوهان روانِ زندگي تار است؛
ولي، آن دم كه نيكي و بدي را گاه پيكار است؛
فرو رفتن به كام مرگ شيرين است.
همان بايسته ي آزادگي اين است.



هزاران چشم گويا و لب خاموش
مرا پيك اميد خويش مي داند.
هزاران دست لرزان و دل پرجوش
گهي مي گيردم، گه پيش مي راند.

پيش مي آيم.
دل و جان را به زيورهاي انساني مي آرايم.
به نيرويي كه دارد زندگي در چشم و در لبخند،
نقاب از چهره ي ترس آفرين مرگ خواهم كند.»

نيايش را، دو زانو بر زمين بنهاد.
به سوي قله ها دستان ز هم بگشاد؛
« برآ، اي آفتاب، اي توشه ي امّيد!
برآ، اي خوشه ي خورشيد!
تو جوشان چشمه اي، من تشنه اي بي تاب.
برآ، سرريز كن، تا جان شود سيراب.
چو پا در كام مرگي تندخو دارم،
چو در دل جنگ با اهريمني پرخاش جو دارم،
به موج روشنايي شست و شو خواهم؛
ز گل برگ تو، اي زرينه گل، من رنگ و بو خواهم.

شما، اي قله هاي سركش خاموش،
كه پيشاني به تندرهاي سهم انگيز مي ساييد،
كه بر ايوان شب داريد چشم انداز رؤيايي،
كه سيمين پايه هاي روز زرين را به روي شانه مي كوبيد،
كه ابر آتشين را در پناه خويش مي گيريد؛
غرور و سربلندي هم شما را باد!
اميدم را برافرازيد،
چو پرچم ها كه از باد سحرگاهان به سر داريد.
غرورم را نگه داريد،
به سان آن پلنگاني كه در كوه و كمر داريد.»

زمين خاموش بود و آسمان خاموش.
تو گويي اين جهان را بود با گفتار آرش گوش.
به يال كوه ها لغزيد كم كم پنجه ي خورشيد.
هزاران نيزه ي زرّين به چشم آسمان پاشيد.
نظر افكند آرش سوي شهر، آرام.
كودكان بر بام؛
دختران بنشسته بر روزن؛
مادران غمگين كنار در؛
مردها در راه.
سرود بي كلامي،‌ با غمي جان كاه،
ز چشمان بر همي شد با نسيم صبح دم هم راه.
كدامين نغمه مي ريزد،
كدام آهنگ آيا مي تواند ساخت،
طنين گام هاي استواري را كه سوي نيستي مردانه مي رفتند؟
طنين گام هايي را كه آگاهانه مي رفتند؟

دشمنانش، در سكوتي ريشخند آميز،
راه وا كردند.
كودكان از بام ها او را صدا كردند،
مادران او را دعا كردند.
پيرمردان چشم گرداندند.
دختران، بفشرده گردن بندها در مشت،
همرهِ او قدرت عشق و وفا كردند.
آرش، امّا همچنان خاموش،
از شكاف دامن البرز بالا رفت.
وز پي او،
پرده هاي اشك پي در پي فرود آمد.»

بست يك دم چشم هايش را عمو نوروز،
خنده بر لب، غرقه در رؤيا.
كودكان، با ديدگان خسته و پي جو،
در شگفت از پهلواني ها.
شعله هاي كوره در پرواز،
باد در غوغا.

« شام گاهان،
راه جوياني كه مي جستند آرش را به روي قله ها، پي گير،
بازگرديدند،
بي نشان از پيكر آرش،
با كمان و تركشي بي تير.
آري، آري، جان خود در تير كرد آرش.
كار صدها صد هزاران تيغه ي شمشير كرد آرش.

تير آرش را سواراني كه مي راندند بر جيحون،
به ديگر نيم روزي از پي آن روز،
نشسته بر تناور ساق گردويي فرو ديدند.
و آنجا را،‌ از آن پس،
مرزِ ايران شهر و توران بازناميدند.

آفتاب،
در گريز بي شتاب خويش،
سال ها بر بام دنيا پا كشان سر زد.

ماهتاب،
بي نصيب از شبروي هايش، همه خاموش،
در دل هر كوي و هر برزن،
سر به هر ايوان و هر در زد.
آفتاب و ماه را درگشت
سال ها بگذشت.
سال ها و باز،
درتمام پهنه ي البرز،
وين سراسر قله ي مغموم و خاموشي كه مي بينيد،
وندرون دره هاي برف آلودي كه مي دانيد،
رهگذرهايي كه شب در راه مي مانند
نام آرش را پياپي در دل كهسار مي خوانند،
و نياز خويش مي خواهند.

با دهان سنگ هاي كوه آرش مي دهد پاسخ.
مي كندشان از فراز و از نشيب جاده ها آگاه؛
مي دهد اميد،
مي نمايد راه.»

در برون كلبه مي بارد.
برف مي بارد به روي خار و خاراسنگ.
كوه ها خاموش،
دره ها دل تنگ.
راه ها چشم انتظار كارواني با صداي زنگ...

كودكان ديري است در خوابند،
در خواب است عمو نوروز.
مي گذارم كنده اي هيزم در آتش دان.
شعله بالا ميرود پرسوز...


سیاوش کسرایی
نوشته شده توسط redman در ساعت 23:16 | لینک  | 

عشق من.
این روز ها/
اینگونه ام ، ببین:/
دستم چه کند پیش می رود، انگار/
هر بار شعر باکره ای را سروده ام/
پایم چه خسته می کشدم، گویی/
کت بسته از خم هر راه رفته ام/
تا زسر هر کجا/
حتی شنوده ام/
هر بار شیون تیر خلاص را/
ای دوست/
این روز ها/
با هر که دوست می شوم احساس می کنم/
آنقدر دوست بوده ایم که دیگر/
وقت خیانت است/
انبوه غم حریم و حرمت خود را از دست داده است/
دیریست هیچکار ندارم /
مانند یک وزیر/
وقتی که هیچ کار نداری/
تو هیچ کاره ای/
من هیچ کاره ام: یعنی که شاعرم/
گیرم از این کنایه هیچ نفهمی/
این روز ها/
اینگونه ام: /
فرهاد واره ای که تیشه خود را گم کرده است/
آغاز انهدام چنین است/
اینگونه بود آغاز انقراض سلسله مردان/
یاران/
وقتی صدای حادثه خوابید/
بر سنگ گور من بنویسید:/
یک جنگجو که نجنگید /
اما ...، شکست خورد/

نصرت رحمانی
نوشته شده توسط redman در ساعت 22:57 | لینک  | 

 

 

میان خورشیدهای همیشه

زیبایی تو لنگریست

خورشیدی که
از سپیده دم همه ستارگان
بی نیازم میکند.

نگاهت
شکست ستم گری ست
نگاهی که عریانی روح مرا
از مهر
جامه ای کرد
بدان سان که کنون ام
شب بی روزن هرگز
چنان نماید که کنایتی طنز آلود بوده است

و چشمانت با من گفتند
که فردا
روز دیگری ست

آنک چشمانی که خمیرمایه مهر است
و اینک مهر تو:
نبردافزاری
تا با تقدیر خویش پنجه در پنجه کنم
آفتاب را در فراسوهای افق پنداشته بودم
به جز عزیمت نابه هنگامم گریزی نبود
چنین انگاشته بودم.

 آیدا فسخ عزیمت جاودانه بود.

 میان آفتاب های همیشه
زیبایی تو
لنگری ست

 نگاهت
شکست ستم گری ست
و چشمانت

 با من گفتند
که فردا
روز دیگری ست.       

 

                    شاملو

نوشته شده توسط redman در ساعت 23:11 | لینک  | 

 

ميوه بر شاخه شدم

سنگ پاره در کف کودک

طلسم معجزتی

مگر پناه دهد از گزند خويشتنم

چنين که

           دست تطاول به خود گشاده

                                               من ام!

******

بالابلند!

بر جلو خان منظرم

چون گردش اطلسی ابر

بردار قدم .

از هجوم پرنده بی پناهی

چون به خانه

باز آيم

پيش از آنکه در بگشايم

بر تخت گاه ايوان

جلوه ايی کن

با رخساری که باران و زمزمه است .

چنان که مجالی اندکک را درخور است ٬

که تبر دار واقعه را

ديگر

دست خسته

به فرمان

نيست .

******

که گفته است

من آخرين بازمانده ی فرزانگان زمينم ؟ -

من آن غول زيبايم که در استوای شب ايستاده است

غريق زلالی همه آب های جهان ٬

و چشم انداز شيطنت اش

خاست گاه ستاره يی ست .

در انتهای زمين ام کومه يی هست ٬ -

آنجا که

خاک پادرجايی

همچون رقص سراب

بر فريب عطش

تکيه می کند.

در مفصل انسان و خدا

آری

در مفصل خاک و پوک ام کومه يی نا استوار هست ٬

و بادی که بر لجه تاريک می گذرد

بر ايوان بی رونق سردم

جاروب می کشد .

 

برده گان عالی جاه را ديده ام من

در کاخ های بلند

که قلاده های زرين به گردن داشتند

و آزاده مردم را

در جامه های مرقع

که سرود گويان

پياده به مقتل می رفته اند .

******

خانه من در انتهای جهان است

در مفصل خاک و

پوک .

با ما گفته بودند :

(( آن کلام مقدس را

با شما خواهيم آموخت ٬

ليکن به خاطر آن

عقوبتی جانفرسای را

تحمی می بايدتان کرد . ))

آورديم عقوبت جان کاه را چندان تاب

آری

که کلام مقدسمان

باری

از خاطر گريخت !

 

احمد شاملو

نوشته شده توسط redman در ساعت 5:20 | لینک  | 

براي كياناي خوب و دوست داشتني

 

در سلول من گلي روييده است

در گوشه اي تنها ديدمش

مانند يك موم

زميني سفت را

سيمان و سنگ را

شكافته بود

ممنوعيت معنايي نداشت

هيچ پرنده اي در آن لانه نداشت

هيچ قطره باراني پر پرش نمي كرد

اين چنين زاده شده بود

اين چنين بدون كمك كسي

سلول با او ديگر زندان نيست

باغي است

باغي با يك گل تنهاي تنها

...

 

                                                        كارلوس گو آراموس

نوشته شده توسط redman در ساعت 23:58 | لینک  | 

جوياي راه خويش باش

از اين سان كه منم

در تكاپوي انسان شدن

در ميان راه

ديدار مي كنيم

حقيقت را

آزادي را

خود را

در ميان راه

مي بالد و به بار مي نشيند

دوستي ئي كه توان مان مي دهد

تا براي ديگران

مامني باشيم و

ياوري

اين است راه ما

راه تو

و من

 

                                                                      مارگوت بيكل

نوشته شده توسط redman در ساعت 23:55 | لینک  | 

 

اگر مي خواهي نگهم داري
دوست من
از دستم مي دهي .....

اگر مي خواهي همراهي ام كني
دوست من
تا انسان ازادي باشم ؛
ميان ما
همبستگي يي از ان گونه مي رويد
كه زندگي ما هر دو تن را
غرق در شكوفه مي كند.....

 

مارگوت بيكل

نوشته شده توسط redman در ساعت 23:52 | لینک  | 


چه بي تابانه مي خواهمت اي دوريت آزمون تلخ زنده به گوري !
چه بي تابانه تو را طلب مي كنم !
بر پشت سمندي
                        گوئي
                                  نوزين
كه قرارش نيست .
و فاصله
تجربه ئي بيهوده است .
بوي پيراهنت
اين جا
و اكنون .-

كوه ها در فاصله
سردند .

دست
           در كوچه و بستر
                                  حضور مأنوس دست تو را مي جويد ،
و به راه ْ انديشيدن
يأس را
            رج مي زند .

بي نجواي انگشتانت
فقط .-
و جهان از هر سلامي خالي است .
                                          

 

نوشته شده توسط redman در ساعت 23:39 | لینک  | 

نمی خواستم نام چنگیز را بدانم

نمی خواستم نام نادر را بدانم

نام شاهان را

محمد خواجه و تیمور لنگ .

نام خفت دهنده گان را نمی خواستم و

خفت چشنده گان را .

می خواستم نام تو را بدانم .

و تنها نامی را که می خواستم

ندانستم .

نوشته شده توسط redman در ساعت 21:35 | لینک  | 

« ـ "وارتان"! بهار خنده زد و ارغوان شکفت.
در خانه، زير پنجره گل داد ياس پير
.
دست از گمان بدار
!
با مرگ نحس پنجه ميفکن
!
بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار
. . . »
"وارتان" سخن نگفت
.

سرافراز
دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت
. . .

«
ـ "وارتان"! سخن بگو!

مرغ سکوت، جوجۀ
مرگي فجيع را
در آشيان به بيضه نشسته است


"وارتان" سخن نگفت
.
چو خورشيد
از تيرگي بر
آمد و در خون نشست و رفت. . .

"وارتان" سخن نگفت
"وارتان" ستاره بود
يک دم درين ظلام درخشيد و جست و رفت
. . .


"وارتان" سخن نگفت
"وارتان" بنفشه بود
گل داد و
مژده داد
: «زمستان شکست!» و
رفت
. . .


هيجدهم ارديبهشت ماه مصادف است با سالگشت کشته شدن «وارتان سالاخانيان». آزاده مردي ارمنيالاصل که در باورمنديش به عدالت اجتماعي و عشقي که به مردم داشت، شکنندهترين شکنجهها را تاب آورد و نشکست.

«احمد شاملو» در پانويس شعر بالا که به نام «مرگ نازلي» در مجموعه شعر «هواي تازه» و به ياد «وارتان» سروده و به چاپ رسيده، دربارۀ او که در تاريخ مبارزات سياسي ايران «اسطوره ي مقاومت» لقب گرفت، نوشته است:

«
وارتان سالاخانيان پس از کودتاي 28 مرداد سال 32 گرفتار شد. همراه مبارز ديگري ـ «کوچک شوشتري» ـ زير شکنجۀ ددمنشانهئي به قتل رسيد و به سبب آن که بازجويان جاي سالمي در بدن آنها باقي نگذاشته بودند براي ايزگم کردن، جنازۀ هر دو را به رودخانۀ جاجرود افکندند.

«وارتان» يک بار شکنجهئي جهنمي را تحمل کرد و به چند سال زندان محکوم شد. منتها بار ديگر يکي از افراد حزب توده در پروندۀ خود او را شريک جرم خود قلمداد کرد و دوباره براي بازجوئي از زندان قصر احضارش کردند. من او را بيش از بازجوئي دوم در زندان موقت ديدم که در صورتش داغهاي شيار وار پوست کنده شده به وضوح نمايان بود.
در شکنجههاي مجدد بود که «وارتان» در پاسخ سؤالهاي بازجو لجوجانه لب از لب باز نکرد و حتي زير شکنجههائي چون کشيدن ناخن انگشتها و ساعات متمادي تحمل دستبد قپاني و شکستن استخوانهاي دست و پاي خويش حتي نالهئي هم نکرد. . .»

 

دکلمۀ شعر «مرگ وارتان» سرودۀ «احمد شاملو» را با صداي شاعر بشنويد!

 

منبع : پرند

نوشته شده توسط redman در ساعت 17:44 | لینک  | 

 

یار دبستانی من ، با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما، بغض من و آه منی
حک شده اسم من و تو، رو تن این تخته سیاه
ترکه ی بیداد و ستم ، مونده هنوز رو تن ما
دشت بی فرهنگی ما هرزه تموم علفاش
خوب اگه خوب ؛ بد اگه بد ، مرده دلای آدماش

دست من و تو باید این پرده ها رو پاره کنه
کی میتونه جز من و تو درد مارو چاره کنه ؟

 

یار دبستانی من با صدای فریدون فروغی

 

یار دبستانی من با صدای منصور تهرانی

 

منبع : سپندارمز



 

نوشته شده توسط redman در ساعت 17:41 | لینک  | 

...

با من اكنون چه نشستنها، خاموشيها،

با تو اكنون چه فراموشيهاست .

 

چه كسي مي خواهد

من و تو ما نشويم

خانه اش ويران باد !

 

من اگر ما نشوم، تنهايم

تو اگر ما نشوي،

- خويشتني

از كجا كه من و تو

شور يكپارچگي را در شرق

باز بر پا نكنيم

 

از كجا كه من و تو

مشت رسوايان را وا نكنيم .

 

من اگر برخيزم

تو اگر برخيزي

همه بر مي خيزند

 

من اگر بنشينم

تو اگر بنشيني

چه كسي برخيزد ؟

چه كسي با دشمن بستيزد ؟

چه كسي

پنجه در پنجه هر دشمن دون

- آويزد

 

از منظومه: آبي، خاكستري، سياه اثر حمید مصدق

نوشته شده توسط redman در ساعت 2:28 | لینک  | 

به صد امید آمد ، رفت نومید

 

بهار ـ آری بر او نگشود کس در .

 

درین ویران به روی اش کس نخندید

 

کس اش تاجی ز گل ننهاد بر سر .

 

بهار آمد ، نبود اما حیاتی

 

درین ویران سرای محنت آور

 

بهار آمد ، دریغا از نشاطی

 

که شمع افروزد و بگشایدش در .

 

احمد شاملو . هوای تازه

نوشته شده توسط redman در ساعت 13:0 | لینک  | 

سین هفتم

سیب سرخی ست ،

حسرتا

که مرا

نصیب

از این سفره ی سنت

سروری نیست .

شرابی مرد افکن در جام هواست ،

شگفتا

که مرا

بدین مستی

شوری نیست .

سبوی سبزه پوش

در قاب پنجره ـ

آه

چنان دورم

که گوئی جز نقش جانی نیست .

و کلامی مهربان

در نخستین دیدار بامدادی ـ

فغان

که در پس پاسخ و لب خند

دل خندانی نیست .

بهاری دیگر آمده است

آری

اما برای آن زمستان ها که گذشت

نامی نیست

نامی نیست .

 

توضیح : سیب سفره هفت سین نماد الهه اسپندارمز ( اسفند ) است .

نوشته شده توسط redman در ساعت 13:25 | لینک  | 

ای کاش می توانستند

از آفتاب یاد بگیرند

که بی دریغ باشند

در دردها و شادی هایشان

حتا با نان خشک شان ـ

و کاردهای شان را

جز از برای قسمت کردن
 
بیرون نیاورند
.
افسوس

              آفتاب

مفهوم بی دریغ عدالت بود و

آنان به عدل شیفته بودند و

اکنون

           با آفتاب گونه ئی

                                  آنان را

 این گونه

                دل

                       فریفته بودند !

نوشته شده توسط redman در ساعت 15:55 | لینک  | 

 

هرگز از مرگ نهراسیده ام

 

اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود .

 

هراس من ـ باری ـ همه از مردن در سرزمینی ست

 

 

که مزد گورکن

 

                   از بهای آزادی ی آدمی

 

                                                  افزون باشد .

نوشته شده توسط redman در ساعت 23:33 | لینک  | 

 

 

آه اگر آزادی سرودی می خواند

 

کوچک

        

           هم چون گلوگاه ِ پرنده ئی ،

 

هیچ کجا دیواری فروریخته بر جای نمی ماند .

نوشته شده توسط redman در ساعت 15:29 | لینک  | 

 

وقتی که در طول این خیابانها قدم می زنم

مردی را می بینم که تنها راه می رود

انعکاس صدای پاهای مرد را از دور می شونم

او جایی را ندارد که بگوید مال من است

چشمهایت را بگشا

و پنجره های ذهنت را به سوی نور باز کن

و بگذار که سرشاخه های کوچک شمعدانی تو

به سوی نور پرواز کنند .

Redman                                  

نوشته شده توسط redman در ساعت 17:50 | لینک  | 

                Open Your Eyes (Abre los Ojos) (1997)

 

چشمهایت را بگشا                                                       

                                                       

اگر استنلی کوبریک و دیوید لینچ در یک پروژه با هم همکاری می کردند به احتمال زیاد نتیجه چیزی می شد شبیه  به چشمهایت را بگشا.  تم مشترک کارهای کوبریک ( دنیای خیالی ، عقده های جنسی و اجتماعی ، سوظن های ناشی از هیجانات شدید ، تباهی روابط انسانی و حرکت به سوی آزادی و خودآگاهی ) اینجا خودشان را نشان می دهند . تم های همیشگی کارهای لینچ ( رویا و وهم در مقابله با واقعیت ، تحریک ، ترس و تسلیم ، قتل و کنجکاوی  ) در ساختار تکان دهنده و پیچیده  این فیلم  خودشان را نشان می دهند .

هنگامی که فیلم را می بینیم تشخیص اینکه اتفاقات کجا واقعی است و کجا نه غیر ممکن است .

ما یک تاجر موفق که  پسری است جوان و زیبا  به نام سزار (Eduardo Noriega)  را می بینیم که ماشین گرانقیمتی دارد خانه شیکی دارد و از یک گنجینه بی پایان زنان زیبا لذت می برد .شهرت او در این است که با هر زنی فقط یک شب را سپری می کند .

اما آخرین معشوقه ی او نوریا (Najwa Nimri) سعی دارد تا به  او نزدیک تر شود . وقتی که نوریا به میهمانی تولد سزار می آید  که  بهترین دوستهای سزار  در آن حضور دارند.  سوفیا  (Penélope Cruz)   را می بیند که سزار برای اولین بار شیفته او شده است  .

             

فردا سزار نوریا را که در اتوموبیلش بیرون آپارتمان منتظر او ست را می بیند . او می پذیرد که دنبال سزار بوده است و او را راضی می کند که سوار اتوموبیلش شود . در یک جنون ناشی از حسادت نوریا سزار را متهم می کند که از او فقط برای یک رابطه جنسی بی اهمیت استفاده می کرده است . و  سرعت اتوموبیل را افزایش می دهد و اتوموبیل را به یک دیوار آجری می کوبد .

نوریا می میرد ، اما سزار زنده می ماند . اما صورتش به طرز وحشتناکی از شکل افتاده است . سزار برای پنهان کردن چهره وحشتناک جدیدش ماسک می زند . او همچنین خود را به هیبت یک قاتل  در سلول می یابد.

سزار دائما در رویاهایش به سر می برد و این همان تفکری است که دیوید لینچ به خوبی پایه گذاری کرده است . ادراک سزار از واقعیت به همراه ترس ها و تاملات ذهنی او طرح پیچیده ی سوال این فیلم را تشکیل می دهد . اگر کوبریک پایان این فیلم ر